![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ توسط من ( عاشق ) هک شده است (سایه جون دوستت دارم ) |
|
عطر حضور...
بعد از عروسی و همخونه شدن روابطمون با هم خوب بود. خوب که نه عالی بود. فراز و نشیب داشت. بالا و پایین داشت. قهر و آشتی هم داشت. اما در مجموع عالی بود. ولی هیچوقت مثل اون روزای اول نشد. هیچوقت نتونستیم برگردیم به روزای قبل از عقدمون. قبول که یواشکی بودن هیجان انگیزه. قبول که شناختن یه نفر که هیچ شناختی ازش نداری هیجان داره. ولی منظورم هیجان نیست. منظورم یه حس عمیقه که اون اولا بود و یواش یواش کمرنگ شد و بعد عروسی کلا محو شد. محو شد تا دیروز. دیروز روز خاصی نبود. مثل همهی روزهای دیگه از شرکت که برگشتیم یه کمی جمع و جور کردیم و یه استراحت کوتاه. کنار متین خوابیده بودم روی تخت و با هم حرف میزدیم. همزمان داشتم به این فکر میکردم که شام چی درست کنم. داشتم فکر میکردم که یکی توی ذهنم، سرم داد زد: "بسه دیگه! یک کمی هم اینجا باش" راست میگفت. روی تخت دراز کشیده بودم اما در حقیقت توی آشپزخونه بودم و داشتم توی فریزر دنبال یه چیزی میگشتم که واسه شام درستش کنم. به حرفش گوش دادم. تصمیم گرفتم شام درست نکنم. زل زدم به متین و کلماتش رو دنبال کردم. که باز یکی توی ذهنم داد زد: "اینجا، اینجا باش" راست میگفت. روی تخت دراز کشیده بودم. اما در حقیقت رفته بودم و داشتم هال رو جمع و جور میکردم. به حرفش گوش دادم. سعی کردم برگردم کنار متین. یهو حس کردم بعد از مدتها دوباره دارم میبینمش. حس کردم بعد مدتها دارم صداش رو میشنوم. حس کردم بعد از مدتها دارم لذت حضورش رو میچشم. یهو حس کردم گمشدهام رو پیدا کردم. همون حس عمیقی رو که از بعد عقد گمش کرده بودم. حس حضور توی حال! نه گذشته و نه آینده... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
امروز نميدونين تو اين عالم چه خبره...
امروز شادي پخش ميكنن شما هم بياين شريك بشين |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
اگر کلمه ی دوستت دارم قیام علیه بندهای میان من و توست
اگر کلمه ی دوستت دارم نمایشگر عشق خدایی من نسبت به توست اگر کلمه ی دوستت دارم راضی کننده وتسکین دهنده ی قلبهاست اگر کلمه ی دوستت دارم پایان همه ی جدایی هاست اگر کلمه ی دوستت دارم نمایشگر اشتیاق راستین من نسبت به توست اگر کلمه ی دوستت دارم کلید زندان من و توست پس با تمام وجود فریاد می زنم: . دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 7:59 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
راه خانه ات را نشانم بده
من به مهمانی تو از همه محتاج ترم اگر فرسنگ ها از آب و هوای دلم دور باشی هفت آسمان به نیت تو سوره می خوانم و تمام زمین را پا برهنه می آیم نذر دارم تمام فاصله ها را گریه خواهم كرد آغاز تمام رسیدن ها را به تمام شاهراه های دلم وصله خواهم زد از محالات اندیشه های كوچكم از دریچه های تنگ ناباوری خواهم گذشت اگر حاجتم روا شود ... هر شب تا ظهور یك نیم نگاه زخم های داغ سر باز كرده ی نیاز تو را نماز می خوانم لحظه هایم را تك به تك به دار تنهایی می كشم و ترا به اعماق وجود آنقدر بی دریغ تا از حضور من چیزی جز آرزوی تو نبینم written by aashegh |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
تو در یک شب پائیزی در پس هجوم مسافران رهگذر بر من نگریستی... نمی دانستم که این نگاه سر اغاز چه حکایت های غریبی ست سر اغاز واژه ای با سه حرف سر اغاز یک شور یک هیجان و تو گفتی عشق... اما من نمی توانستم بی پروا عاشق شوم باید با تو می جنگیدم چه دیوانگی هایی که نکردم من عاشق بودم اما باید... باید عشق را به خاطر عشق فدا می کردم اما تو باز هم همان عاشق همیشگی ماندی تو پا پس نکشیدی تو باز هم بر من نگریستی عجب حکایت غریبی ست این عشق ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
باز مرا به اوج می رسانی
با ان نگاه گرم و مخملی ات نمی دانم حکایت این عشق چیست نمی دانم تا کجا خواهیم رفت برای من همین بس که تو را دوست می دارم برایت قصه های دل تنگی ام را گفتم ما قافیه را به کدام شعر باختیم؟ کاش همهً روزهای زندگی من ...رهگذر من و من تنها به پنج شنبه ای |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:44 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
اسمون ابریه ولی فقط ابریه بارونی در کار نیست کاش حداقل یه کم بارون می یومد فقط یه کم... اون وقت می شد بری زیر بارونو هر چقدر دلت می خواست گریه کنی دیگه هیچکی نمی فهمید که اینا اشکای تویه که داره می باره دیگه هیچکی نمی فهمید تو دلت چه خبره دیگه رسوا نمی شدی پیش همه ولی افسوس که اسمون فقط ابریه تو تنها خودت باید بباری و جرئت داشته باشی که بگی اینا اشکای منه اسمون تو رو همراهی نمی کنه قصد باریدن نداره... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
من دیروز زیر درخت های بارون خورده یه معامله کردم بد ترین کابوس زندگیمو فروختم به هفتصد تومن شاید باورش یه کم سخت باشه ولی من سعی می کنم باورش کنم قرار بود به کسی چیزی نگم واقعا هم به کسی چیزی نگفتم الان هم که دارم می نویسم مطمئن هستم که شما چیزی از حرفام نمی فهمید شاید هم فکر کنید دیوونه شدم مهم نیست... هر چی دوست دارید فکر کنید فقط برام دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
نفرین به
زندگی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
فرشته ای بالهای باران خورده اش را
در شبانه های اردیبهشت بر شانه های زمین نهاد تا به یاد زمینی ها اورد عطر اقاقی بهشت را زمین، سرد و سخت و غضبناک مهر زد بر لبا نش مهر سکوت بالهایش را بر چید و بیفکندش در سیاه چاله ی غم در کویر برهوت! این شرط زمینی شدن بود و بدین سان، به استقبالش رفت فرشته ی دو روزه ی ما را بستر شیشه ای جای نبود و حال... در عمق چشمانش امیدی است به دستان من ، به دستان شما فرشته ای که ارمغان شادیهاست و لفظ بهشت را می توان، از حرفهای کودکانه اش فهمید و دستان خدا را، بر شانه های بی گناهش حس کرد دست به اسمان بریم و برای فرشته ی کوچکمان اغوش مادر را طلب کنیم! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
نمی دانم میان واژه ها به دنبال کدام مفهوم گم شده می گردم دیگر حسی برای نوشتن ندارم شاید بروم بروم و در میان خاکهای سرد بدنبال مکانی باشم برای خفتن ابدیم دیگر توانی برای ماندن ندارم گناهان من انقدر زیاد است که دیگر شرم دارم در چشمان کودک دو ساله ای نگاه کنم دیگر شرمم می اید از زندگی ٬ از عشق از نوزادی که در راه است از کودکی که می اید تا زندگی را تجربه کند از رهگذری که تنها عاشق زمین است تحمل این همه گناه را ندارم
دوستان برایم دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
بهار همیشه بهار می ماند
چه من بویش را احساس کنم چه نکنم و چقدر دلم می خواست بهار را با تمام وجودم در اغوش بگیرم بی اعتنا به همه ی دنیا من باشم و یه بغل شور و نشاط و یک فصل بهار... کاش می شد قبل از انکه دیر شود خدایا تو می دانی که من مهمان امروز و فردای زمینم دیر زمانی ست که صدای بانگ کاروان را شنیده ام که فریاد می زند بر بندید محملها را وقت رفتن است من کوله بارم خالی از نیکی و پر از گناه ولی می دانم اگر تو بخواهی پرواز خواهم کرد سبکبال و بی دغدغه تا اوج و به تو خواهم رسید انگاه من دیگر سایه نخواهم بود افتابی خواهم شد سوزان و در اوج خواهم سوخت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
من همچون سایه ای سرد
در پی تو در پی افتابی گرم دنیا را چه دیوانه وار گشتم نه در میان کوه ها نه در دریاها نه در چمن زارها در هیچ کجا نیافتمت تو افتابی بودی در میان اسمان و من چه ابلهانه یک عمر به زمین نگریستم حتی برای لحظه ای سر بلند نکردم تا تو را در ان بی کران ابی رنگ بیابم تو چه اسان همیشه با من بودی بر من تابیدی و من چه سخت در پی ات اواره ی کوه ها و دریاها شدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم باید آخر من به این بیگانـگی عـادت کنم می روم تا عاقـبت پروانـه ای پیـدا شود همنشین این دل شوریده ی شیدا شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
صدای تو مرا مست می کند
می برد تا اوج تا نمی دانم کجا تو در سکوت خانه می خوانی و من در تاریکی اتاقم فقط به تو گوش می دهم سراپا گوش می شوم و تنها صدایی که جاریست صدای توست اه که چه زیبا می نوازد این صدا مرا کاش تا اخر دنیا می خواندی شعر فروغ را و من فقط گوش می دادم دیگر چیزی برایمان مهم نبود مهم نبود که چه گوش نامحرمی صدای تو را می شنود یا چه چشم نامحرمی اشکهای مرا می بیند مهم این بود که قلبهایمان دارد دیوانه وار برای هم می تپد یک سال دو سال ....شش سال کی این عشق زوال می یابد گذشت این همه سال کافی نبود... صدای تو مرا مست می کند می برد تا اوج تا نمی دانم کجا
تقدیم به رهگذری که برای من رهگذر نیست از اهالی قلب من است وهیچ گاه قصد گذر از مرا ندارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
تو یه شروع بودی برای خیلی اتفاقات در زندگی من با تو عاشق شدن را اموختم زیر نم نم باران قدم زدن را با تو تمرین کردم با تو یاد گرفتم که چگونه بخندم، چگونه گریه کنم تا خدا پر زدن را تو یادم دادی گرچه پرهای من مرا یاری نمی کرد اما تو یادم دادی که ناامید نباشم حالا از من می پرسی چرا برای دوریت اشک می ریزم شماتتم می کنی که چرا همیشه به یادت هستم و می خواهی که فراموشت کنم؟ پس به من یاد بده که چگونه می شود تو را فراموش کرد یادم هست که در دفتر مشقم چنین تمرینی را به من نداده بودی و من هرگز یاد نگرفتم چه طوری فراموشت کنم نه من هرگز یاد نگرفتم نه... رهگذر شبهای تاریک من هرگز فراموشت نمی کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
امروز من پیاده تا حرم امام رضا(ع) رفتم نمی دونید چه حالی کردم نماز ظهر عاشورا رو توی حرم خوندم گریه نکردم پیشتر بهت زده بودم از این همه جمعیت ار این همه عاشق
راستی این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟ دوستهای گلم از همتون التماس دعا دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط سایه |
|
|
برای تو هزاران بار خواندم قصه ی پر غصه ی بی تو بودن را
ولی انگار قصه هایم دیگر برایت تکراری است نمی دانم شاید این شروعی باشد برای یک پایان پایان قصه ای که با هزار لبخند شروع شد وبا هزاران دانه ی اشک به پایان رسید تو می روی ولی برای لحظه های تنهایی و دربدریم فکری کن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
و سکوت شاخه گلی بود
میان من و ان غریبه که سخت عاشقش بودم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 7:41 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را خورشید عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا به پا در کوره راه زندگی روشن کند راه مرا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط سایه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
باید رفت
باید از ماهی در تنگ آب راه دریا را پرسید واین هم چند خطی از طرف من ( عاشق ) باید تا ابد با عشق زنده بود و برای عشق مرد این یعنی عاشقی دوستت دارم سایه جان |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 آذر 1387 خرداد 1387 آذر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
دل نوشته عاشقانه |
| پیوندها |
|
رهگذری از شهر عشق یه عاشق ه دیوونه مثل خودم مسافره جاده ی عشق شب هاي سفيد تنهايي(مهناز) سیامک افشین عاشق(خسته) دختر همیشه تنها ابی ارام بلند |
| آمار وبلاگ |
| دستنویسهای عاشق |
| دوستت دارم سایه جان عاشق دوست دارت عاشق |